باقرى بيدهندى

259

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

چو بينى گرگخو خلق ستمكار * عيان ز آن خوى گردد شعلهء نار ز هر تخمى كه در اين كشتزار است * يكى خرمن تو را پايان كار است چو خار شهوت و خشم و هوائى * نبينى دوزخ الا باغ و بستان و گر عشق افكند بر گردنت طوق * بيفروزد بجانت آتش شوق و ز آن آتش شود دوزخ گلستان * نبينى دوزخ الا باغ و بستان قلوبهم محزونة ترجمه : دلهاشان بفراق دوست اندوهناك پرانده باشد آن دلهاى مشتاق * بلى جفت غمست از يار خود طاق بهر دل مشعل تقوى فروزند * چه شمعش در شرار غم بسوزند كدامين غم ؟ غم دين دين دلبر * كز آن غم كس مبادا شاد خاطر نشان معرفت قلب حزين است * دل پاكان به درد و غم قرين است درخت معرفت بار آورد درد * سرشك سرخ بارد بر رخ زرد زهر غم خاطرى باشد پرشيان * غم يار و غم جسم و غم جان چو مشتاقى ز قيد جسم و جان رست * بدام عشق جانان باز پيوست غمش تنها غم و درد فراق است * بچهره اشك خونين ز اشتياقست غم آن ، آتش بود كز شعلهء طور * دل غمديده‌گان را كرد پر نور غم آن نور است كز طور تجلى * دل بشكسته را بخشد تسلى غم است آن يا نشاط هر دو عالم * كه افروزد دل و جان مرحبا غم خوشا غم آفرين غم كز رخ جان * فشاند گرد غم چون ابر نيسان غم دين شادى هر دو جهانست * غم دنياى دون خوردن زيانست چه خوش گفت آن حكيم ذوق پرور * غم دين خور مخور اندوه ديگر